مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

274

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بركت قدوم ما درين مكان گنج پديد آمد . پس قاضى و والى پيش رفته ، نظاره كردند . تمامت آن چيزها در خانهء علاء الدين يافته شد . آنگاه ورقه را بمهرهاى خود ، مهر كردند و علاء الدين را گرفته ، دستار از سر او برداشتند و همهء مال او را ضبط كردند . و احمد قماقم ، كنيز او ياسمين را بگرفت . و او آبستن بود . پس او را بمادر خود رسانيد و به مادرش گفت : اين را به خاتون ، زن والى برسان . آنگاه عجوز ، ياسمين را گرفته ، بنزد زن والى بياورد . چون حيظلم بظاظه ، كنيزك را بديد ، عافيت به دو راه يافته ، در حال از بستر برخاست و فرحناك شد و بنزديك ياسمين رفت . پس ياسمين خنجر بگرفت و به او گفت : از من دور شو و گرنه ترا بكشم و خود را نيز بكشم . مادر حيظلم بياسمين گفت : اى پليدك ، پسرم را آزاد بگذار . ياسمين گفت : اى پليدك و اى سگ ، در كدام مذهب جايز است كه يك زن ، دو شوهر بگيرد و چگونه شده است كه سگان همىخواهند كه به مكان شيران بنشينند ؟ پس حيظلم را عشق ، افزون گشت و شوق و وجد ، بيقرارش كرد و خورد و خوابش بريده شد و به بستر درافتاد . زن والى بياسمين گفت : اى پليدك ، چرا پسرم را باندوه و عسرت گرفتار كردهء ؟ ناچار ترا بيازارم و در كشتن علاء الدين بكوشم . ياسمين گفت : اگر من در هواى علاء الدين بميرم ، بر من گواراتر است كه با حيظلم سخن بگويم . پس خاتون ، زن والى برخاسته ، جامهء حرير و زرّينه اسباب را از ياسمين بركند و جامهء درشت و پشمينه‌اش بپوشانيد و بمطبخش فرستاد و در خيل كنيزكان خدمت جاى داد و به او گفت : مستوجب همينى كه هيزم بشكنى و پياز خورد كنى و در زير ديگ ، آتش بفروزى . ياسمين گفت : بهمهء اينها راضى و خشنودم . ولى طاقت ديدن پسرت ندارم . پس دل مطبخيان را خدا به دو مهربان كرد . بجاى او خدمت ميكردند و رنجش او را نميتوانستند . ياسمين را كار بدينجا رسيد . و اما علاء الدين را گرفته ، با متاع‌هاى خليفه بديوان بردند . خليفه بر كرسى نشسته بود كه ناگاه والى و احمد و خادمان علاء الدين را با متاع‌هاى خليفه حاضر